تبليغاتX
مهدی پرویز-شعرها ودست نوشته ها

یا رحیم

1) در گلوي خروس مي‌پيچيد

نغمه‌ي لا اله الا اللّه

شاخه‌هاي درخت بالا رفت

تا بناگوش نقره كوب ماه

2) قل هوالله ... حوض مي‌خواند و

بيد هم در ركوع خم مي‌شد

شبنمي پاك لحظه‌ي سجده

از رخ لاله داشت كم مي‌شد

3) گفت فواره تا بحول اللّه

سر پيچك به آسمان پيچيد

رخت‌ها را به روي بند ؛ نسيم

در صفوف نماز گل مي‌ديد

4) دست‌هاي قنوت پنجره داشت

رو به روي حياط وا مي‌شد

آتنا توي خانه مشغول

گفتن ذكر ربّنا مي‌شد

5) همه‌ي خانه يك صدا گفتند

رو به قبله سلام آخر را

و عليك السلام در واشد

همه ديدند روي مادر را

6) خنده‌اي زد كليد را چرخاند

قفل وا شد دوباره در خنديد

شير چك چك به حوض پاشيد و

آب در حوض بيشتر خنديد

7) باد مي‌آمد و كفِ پايِ

برگ را باز قلقلك مي‌داد

آن طرف‌تر عزيز با جارو
خانم باد را كمك مي‌داد

8) تخت بيچاره نيز كنج حياط

با سماور بگو مگو مي‌كرد

باز هم آن سماور پرحرف

غُرُّ غُر داشت گفتگو مي‌كرد

9) خنده‌ي ياس از سر ديوار

نقل مي‌ريخت بر سر كوچه

راه مي‌رفت دور گردن بيد

دست‌هاي درخت آلوچه

 

10) بوي نان در حياط راه افتاد

استكان پا گذاشت در سيني

وقت چايي رسيده ... برخيزيد !

عطسه‌اي كرد قوري چيني

11 ) سمت سفره عزيز مي‌آمد

سيني چاي و استكان در دست

سهم مادر براي صبحانه

روي لب خنده بود و نان در دست

12) آتنا غنچه غنچه با دقت

چادرش را دوباره تا مي‌كرد

داشت يك گل براي مادر خود

از سر چادرش سوا مي‌كرد

13) همه‌ي اهل خانه جمع شدند

سر سفره براي صبحانه

جاي يك گل دوباره خالي بود

در ميان اهالي خانه

14) سر صبحانه باز هم مادر

ريخت در چار استكان چايي

مثل هر روز ، آه ! يادش رفت

رفته از بين جمع بابايي

15) استكان را دوباره برگرداند

توي قوري و زوركي خنديد

آتنا بغض‌هاي مادر را

آه ! اما قشنگ مي‌فهميد

16) كيف خود را گذاشت بر دوشش

مثل آن لحظه‌اي كه بابا رفت

بغض‌ مادر شكفت مثل گلي

از در خانه آتنا تا رفت

17) باد فهميد حال مادر را

حال خانه دوباره درهم شد

زير اندوه و غصه‌ي مادر

كمر بيد بيشتر خم شد

18) اشك‌ها حلقه حلقه افتادند

حوض پرشد ز ماهي قرمز

غيرِ نامي كه مانده است از او

خبري نيست از پدر هرگز

19) يادش آمد كه داده‌است پدر

سر خود را و روسپيد شده

يادش آمد بد است گريه كند

پشت آن مرد كه شهيد شده


+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 18:20
توسط مهدی پرویز موضوع: |
 یارحیم

تقدیم به مهربانی های دوست واستاد عزیزم افشین علا:

این شـــــــــمع کـــه پروانه ی غمخــــــوار ندارد

میســـــــوزد و بــــــا هیچ کســــــــی کار ندارد 

 با خنده ی سوزانش و با گریـــــــه ی   تلخش

 انگـــــــــار که غـــــــم دارد وانگـــــــــــــار ندارد

شمعی است که با هر نفسی ساخته، اینک

بـــــــــــر سوختنش لحظــــــــه ای اصرار ندارد

 غــم های تو مخصوص خـــودت بوده ودیگــــر

 در هیــــــــــچ کسی فـــــــــــرصت تکرار ندارد

 هــــــــر کودکی از شـــــاخه ی تو میوه بدزدد

 این بـــــــــــاغ به هم ریختــــــــــه دیــوار ندارد

چشمــــــان تو مثل شـــب آرامش شهر است

شهری کـــــــــه در آن گزمـــــــــه ی بیدار ندارد

بیچــــــــاره پلنگـــــــی که اســـیر خم ابروست

 ماه تــــــــو شــــــــــب چـــــــــارده اینبار ندارد

چــــــــاقـــــــــو وترنج است مهیــــــــا بشتابید

 ایـــــــن یوسف پیــــــــــدا شده بــــــازار ندارد


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 2:48
توسط مهدی پرویز موضوع: |

 یا  رحیم

 تقدیم به ساحت قدسی حضرت فاطمه(س):

 

 سخت است که این خانه به هم ریخته بـاشد

 بر چـــــــــادر تو جـــــای قدم ریخته بـاشد

 سخت است که از چادر تو غنچه ی سرخی

 با ضربه ی شــــــــلاق ستم ریخته بــــاشد

 بســـــــــــتند اگر دست علی را زکلامـــت

 با هـــــــــر نفســـــی تیغ دو دم ریخته باشد

عمــــــــریست که با هر نفس سوخته مادر!

 بـــــــــــر سینه ی ما داغ حرم ریخته باشد

  ای کاش کــــه بــــــــر آتش پشت در خانه

 رودی شــــــــده بـــاشد بـدنم ... ریخته باشد

 یک مشــــت پــــــــــر سوخته از بال کبوتر

 بر چــــــــــادر تو جـــــــای قدم ریخته باشد


+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:3
توسط مهدی پرویز موضوع: |

یا رحیم

دیشب که برای یه بار دیگه داشتم خاطرات کربلا  رو تو عکس ها  و یاد گار ی هاش مرور میکردم یاد خنده ها  وقهقه های  سفر افتادم.... دست خودم نبود حتی تو موقعیت هایی که همه فکر میکردن  دیگه راهی به جز گریه نیست من بی اختیار متوجه نکته ی طنز اون موقعیت میشدم .این  خاطره وشعری رو که در پایانش  اومده بخونید بد نیست:

عبد الحمید رحمانیان شاعری بود که غیر از خودش یه کفتر هم نذر امام حسین  کرده بود .اما متاسفانه کفترش تو مرز دیپورت شد و  رحمانیان بیچاره مجبور شد همونجا تو گمرک آزادش کنه همه با کلی تاثر وتاسف از مرز رد شدن ...  میخواستیم سوار اتوبوس های عراقی بشیم که دیدن  همون کفتر زیر اتوبوس اشک رو بر دیدگان خیلی از بچه ها جاری کرد ... اول سفر بود وجو گیری ومعنویت....خلاصه سفر ما تو عراق شروع شد تو شب شعر نجف هم بچه ها کفتر جناب عبدالحمید رو وسط مجلس رها کرده بودن تا مثلا  برنامه رو زیبا تر  کنن. کفتر هم نامردی نمیکرد و وسط مجلس هی پر پر میزد وحواس همه رو پرت میکرد .من هم تو این گیر ودار یه چشمم اشک بود ویک چشمم خنده ... بگذریم  کفتر به کربلا رسید وقرار شد در مراسمی با شکوه در بین الحرمین آزاد بشه .... از این ج ا به بعد رو میتونید شما هم بخندید چون کفتر آقای رحمانیان بعد از آزاد شدن دو متر به سمت حرم امام حسین پرید وناگهان دور زد به سمت لشکر یزید.... حالا حساب حال اون هایی رو بکنید که که از کلی قبل تر اشک ها رو برای یه همچین مراسمی در مشک گذاشته بودن.... البته ریسه رفتن های من رو هم  موقع خندیدن میتونید تصور کنید .... تو این گیر  ودار تنها چیزی که  به ذهنم رسید این بود که برای سفر بعد یه گر به نذر حرم امام حسین کنم تا اگه یه وقت کفتری به طور مثال بیعت شکنی کرد گربه ی من بخورتش...................

تیــــــــــــغ تا میشکند حنجــــــــره تا میخندد                لحـــــــــظه ای در وسط گریــه خدا میخندد

تیر ها گر چه سه شعبه است ولی اصغـر تو                وه چه شیرین وچه شیری به شما میخندد

 تا که قـــــــــر آن لبت وا شده از شوق چنین               خــــــیزران بر لب ودندان خـــــــــــدا میخندد

صبح از شرق دهــــــــانت نفسی می دمـدو               این وسط مست شده طشت و طلا میخندد

اشک خنـــــــــــده است که از راه دگر می آید              اشـک در چشم من اینسان هم جا میخندد

 دخــــــتری پــــــای به زنجـــــــــیر میان هیئت              میخــــــــورد بغض خــودش  را وبه ما میخندد

تا که تسکــــین بدهد گوشـــه ای از درد تو را              زائـــــــــــــــری آمـــــــده در کـــرب وبلا میخندد


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 16:2
توسط مهدی پرویز موضوع: |
يا رحيم

در زندگی هرکسی دنبال سرنوشت خودش است 

آدم گاهی وقت ها

میخواهد از سرنوشتش سر در بیاورد

 سر از نوشته هایش در می آورد !

توي سر نوشت من نوشته بود:

 سارا!

 سارا انار هاي زيادي ندارد

 من ميدانم سارا با ندارد هايش بزرگ شده

سارا با ندا رد هايش

 چيزهايي دارد كه ما نداريم

 به خاطر همين

 هميشه به انارهايي كه دانه كرده ام

 گفته ام كه سارا يادشان نرود

به خاطر همين

 هميشه سارا را با سين كشيده دوست داشته ام

سين كشيده گاهي آدم را ياد سال تولدش مي اندازد

 سال يك هزار و سيصد وشصت و....

سال يك هزار وسيصد وهشتادوشش

 نه هنوز سالهاي سال فاصله دارد

 تا به صد سال تنهايي ماركز برسد

سا

را

را

 راه مي افتيم تا تنهايي ماركز

 تا چيني تنهايي ماركز نشكند

حالا تو را به تمام زبانهاي زنده ي دنيا ترجمه ميكنم

 ترجمه اي ازبهترين رمانهاي دنيا!

 جاري ترين رودهاي دنيا !

بلندترين آبشارهاي دنيا!

 دنيا!

دنيا!

 دنيا به من ياد داده

 كه به تو احترام زيادي بگذارم

به حرفهاي حروف تو

 به حروف حرف هاي تو

وبه هر حرفي كه مرا وادار كند

 تا يك جا بنشينم

 وزل بزنم تو چشم هاي

 هركسي  كه  تو باشد

هركسي كه تو باشي

 هركسي كه تو باشم

 هميشه از چشم هايت كه بالا ميروم

به گيسوانت ميرسم

كه چونان رودي خروشان

چونان ارس

 بر شانه هايت جاريست

به خاطر همين

 به تمام ماهي ها قول داده ام

 كه ماهي يك بار دور سرشان بچرخم ...

 چرخ چرخ عباسي

خدا منو ...

انداخت توي تور دست هاي تو

توي همين زندگي كه بهشت هست

كه جهنم هست

ووقتي كه تو نباشي

گور پدر همه ي بهشت ها وهمه ي جهنم ها

همين جوري كه آدم از تو مينويسد

 همين جوري فصل ها هم  ميايند وميروند

پاييز مي آيد وميرود

 چون زمستان نميگذارد

زمستان ميايد وميرود چون بهار نميگذارد

 ووقتي كه تو باشي

 پاييز مي آيد وميرود....

 زمستان ميآيد وميرود...

بهار مي آيد ونميرود

 حتي اگر تابستان آمده باشد...

 سارا!

سارا!

 از تكرار تو لذت ميبرم

از تكرار تو با يك هجاي بلند

 از تكرار تو با يك هجاي كوتاه

 آه!

 آه!

همين آه است كه آدم را از پادر مي آورد

 آدم وقتي از پا در مي آيد

ميايد از پاهايش در بيايد

كفش هايش را پيش تو جا ميگذراد

 من هميشه چيزهاي  زيادي را پيش تو جا گذاشته ام

 خودم را

خودت را...

حالا به اكسيژن اعتقاد بيشتري پيدا كرده ام

 واين را خوب خوب ميدانم

كه اگر تو نباشي تمام اكسيژن ها خفه ميشوند

 واين را خوب خوب نميدانم

 كه اگر تو نباشي

 چه بلايي سر من بد بخت مي آيد

 اما حالا كه تو هستي

پس

يادم تو را فراموش


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:50
توسط مهدی پرویز موضوع: |
 یا رحیم

جمع شاعران آییینی که به کربلا رفته بودن به شیراز برگشتن وسه شب مراسم باشکوه هم در شیراز برپاکردن.نمیتونم بگم چه قدر لذت داشت این کربلا و این  شب شعر باشکوه ....به هر حال هرچه بود گذشت..اما اون چیزی که ادامه داره لطف ائمه است نسبت به ما ...از این که این توفیق رو پیدا کردم که همراه این کاروان باشم ودر جوار حرم علی (ع)وامام حسین وحضرت ابالفضل(علیهماسلام)شعر بخونم بی نهایت ذوق زده وخوشحالم .راستی موضوع امسال شب شعر عاشورایی شهدای نماز ظهر عاشورا بود که من هم با یه شعری در همین رابطه  اولین چراغ وبلاگم رو روشن میکنم. دعا کنید دوباره هکم نکنن

سنگ ها را به ماه تا بزنند؛تیرها سمت تو رها می شد

پی قد قامت تو در طوفان؛قامت تیرها به پا می شد

کربلا آسمان وماه شما؛دوستاره-دونور-دور و برت

دو ستاره که باید از راه شیری کهکشان جدا می شد

ظهر هم ناگزیر می آمد؛اشهد ان .... تیر می آمد

نرسیده اذان به ذکر علی ؛کربلا تازه کربلا می شد

آسمان گفت باز حی علی...ماه آشفت باز حی علی

الصلاه..آنچه تیر مهمان چشم های ستاره ها می شد

تیرها با یزید خوش بودند ؛زخمها با "سعید" خوش بودند

سر صحبت میان این دو نفر کم کم آنروز داشت وا می شد

مرگ سبزی برگ زندگی است ؛زندگی بی تو مرگ زندگی است

مرگ در محضر شما ای کاش چون زهیرت نصیب ما میشد

 

یه کار دیگه هم هست که به مناسبت اربعین حسینی گفتم.بین  راه نجف وکربلا..

چون شعله ی در باد وزیده است به هر سو

 این سر که سر نیزه دویده است به هر سو 

 هنگــــــــــــام مــلاقات انـــار و ســر نیزه

خون بوده که یک باره جهیده است به هر سو 

شیریست که دل داده به او دشــــت وپی او 

صدها گله آهوی رمیده است به هرسو 

تا فاصلــه افتاده میان ســر ومحمــل

 این فاصله را آه کشیده است به هرسو

این طور که پیداست کسی از عقب سر

در خار وخس وخاک خزیده است به هر سو

  چون شش جهت شام به او سنگ پرانده

حالا کمر نیزه خمیده است به هر سو

تا سر به سلامت ببری نذر تو چون من

 هر سر که نظر کرده ندیده است به هرسو

قربانی این قافله کن زائــــر خود را

تا مرغ قفس پر نکشیده است به هرسو


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:22
توسط مهدی پرویز موضوع: |